محمد الريشهري ( تلخيص غلامعلى )

25

گزيده دانش نامه امير المؤمنين ( ع ) ( فارسى )

پياده از مكّه به مدينه و به سوى پيامبر خدا هجرت كرد و از مهربان‌ترينِ مردمان به پيامبر صلى الله عليه و آله بود . او از پيامبر خدا شنيد كه مىفرمود : « بى گمان ، مردم در روز قيامت ، لُختِ مادرزاد ، محشور مىشوند » . پس فاطمه بنت اسد گفت : واى از رسوايى ! سپس پيامبر خدا به او فرمود : « من از خدا مىخواهم كه تو را پوشيده برانگيزد » . و نيز شنيد كه پيامبر صلى الله عليه و آله از فشار قبر ياد مىكند . پس گفت : واى از ناتوانى ! پس پيامبر خدا به او فرمود : « من از خدا مىخواهم كه از اين ( فشار قبر ) ، كفايتت كند » . و روزى فاطمه به پيامبر خدا گفت : مىخواهم اين كنيزم را آزاد كنم . پس پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود : « اگر چنين كنى ، خداوند در برابر هر عضو او ، عضوى از تو را از آتش مىرهانَد » . پس چون بيمار شد ، پيامبر خدا را وصىّ خود قرار داد و از او خواست كه خادمش را آزاد كند و زبانش بند آمد . پس با اشاره به پيامبر خدا وصيّت كرد و ايشان هم وصيّتش را پذيرفت . روزى پيامبر صلى الله عليه و آله نشسته بود كه امير مؤمنان ، گريان نزدش آمد . پيامبر صلى الله عليه و آله به او فرمود : « چه چيز گريانت كرده است ؟ » . گفت : مادرم فاطمه درگذشت . پيامبر خدا فرمود : « و نيز مادر من ، به خدا سوگند ! » و شتابان برخاست و به درون خانه آمد . پس به او نگريست و گريست . سپس به زنان فرمان داد تا غسلش دهند و فرمود : « هنگامى كه [ از كار غسل ] فارغ شديد ، پيش از آگاه كردن من ، كارى نكنيد » . پس چون فارغ شدند ، به ايشان خبر دادند . پيامبر صلى الله عليه و آله ، پيراهن زيرينش را به آنان داد و فرمان داد كه او را در آن كفن كنند و به مسلمانان گفت : « هرگاه ديديد من كارى كردم كه پيش از اين نكرده بودم ، از من بپرسيد : چرا آن را كردى ؟ » .